تبليغاتX

ღاز ابتدا تو بودی ... در انتهاتو ماندیღ
شهادت سالار شهیدان تسلیت باد

السلام علیک یا ثارالله

گذشت حادثه و داغ آن به جا ماندست

دلم کنار شهیدان کربلا ماندست

اگر چه قافله ی کربلا گذشت از دشت

برای رفتن ما نیز رد پا ماندست

التماس دعا

 

پ ن : این روزها پریشانم و سردرگم،شاید در حد همون تیم ملی شما،بلکه مرز افسردگی...

حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم حتی نوشتن از دردهایم،

همینجا از همه دوستان خوبم عذرخواهی میکنم که نتونستم حالی ازشون بپرسم...

نمیدونم مجالی هست برای دیداری دیگر یا نه... 

پس از همینجا شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام رو بهتون تسلیت میگم و آرزوی قبولی عزاداریاتون را دارم... 

 برام دعا کنید اگه یادتون موند که خیلی محتاجم

خدا یار و نگهدار همیشگی تان باشد

 


 

نوشته شده توسط لیلی! در سه شنبه 8 دی1388 ساعت 18:27 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت

در سینه ات نهنگی می تپد !

  یک ماه در آسمان هزاران در آب،تکثیر شده به قدر عاشق مهتاب بیهوده به برکه بد نگو خفاشک سرچشمه ء نور آسمان را دریاب

 

این که مدام به سینه ات می کوبد ، قلب نیست

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود .

ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد

و بوی دریا هوایی اش کرده است .

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس .

اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟!

آدم ها ، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه .

اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد ، قلب است .

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد ،

تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری ؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود

و وقتی دریا مختصر می شود

و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع .

این ماهی کوچک ، اما بزرگ خواهد شد

و این تنگ ، تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید .

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس .

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی .

کاش ...

بگذریم ...

دریا و اقیانوس به کنار ، نامنتها و بی نهایت پیشکش .

کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی .

این آب مانده است و بو گرفته است .

و تو می دانی آب هم که بماند می گندد .

آب هم که بماند لجن می بندد .

و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد !

خانم عرفان نظرآهاری

 

پ ن : یه همچین روزی بود که ساختمش و حالا دور از هیاهو دلنوشته های من رنگ خاک به خود گرفته و متروکه ای بی همنفس و چه غریبانه بود فضای دلکده ام با نوای تازه اش و چه سخت بود سپردنش به دیگری ... یادش بخیر

پ ن : یادم تو را فراموش


 

نوشته شده توسط لیلی! در چهارشنبه 18 آذر1388 ساعت 23:42 موضوع شعرها و جملات زیبا | لینک ثابت

هیچ کس تنها نیست ما خدا را داریم

خدایا من مومنم به آنکه هرکه دلش هوایی تو شود تو هوایش را داری

 

چشمانش نظاره گر آسمون بود و اشک ها میهمان گونه هاش

دلش پر بود از هیاهوی غم هایی که درد بسترگاهشان شده بود

به آرامی دست مشت شده اش را به قلب خسته اش نزدیک کرد

سعی میکرد  نفس های به شماره افتاده اش را کنترل کنه

که به یکباره بغض سنگینی که همراهیش میکرد شکست

و نوای هق هق مظلومانه اش که مصداقی از درد بود گوش فلک را پر کرد

برگشت و غم نگاه بارونیش دلم را  زیرو رو کرد

مشت لرزانش را به سویم گرفت و یک به یک انگشتان نحیفش را از هم باز کرد

به وضوح می لرزیدن و چه هویدا بود شکنندگی که به نمایش گذاشته بود

کلامی نداشتم برای تسکین و آرامشش جز سکوت

می خواستم دستانش را به گرمی دستانم هدیه کنم که

آنها را به صورت کشاند و در میان زجه های دردناکش شروع به گفتن کرد

هر کلمه نشانه ی عمق دردی بود که در سینه نهان کرده بود

او زمزمه وار می گفت و من در سکوت چشم و گوش به نواهای غمبارش داشتم

انقدر دل کوچیکش پر بود از بازی های تلخ روزگار که هرچه بیشتر میگفت بازهم حرفی داشت برای شنیدن

در ذهنم به جستجوی مرهمی بودم برایش که لبخند سردش بهم فهموند که بیخود تلاش نکنم

نگاهش رو ازم گرفت و با چشمانش مرا همراه جایی کرد

که برایش قشنگترین خلوتگاه و مونس بود...بلکه هم بهترین مرهم

باز سکوت بود و آرامشی که در نگاهش هویدا بود و باز غمی که در چهره اش موج میزد

و چه مشهود بود راز و نیاز عاشقانه اش با معبود و چه شیرین بود اون لحظات

حتی دیدن جاری شدن قطره های بلورین اشک هایش

دلم همنوای عاشقانه هایش شد و چقدر اون سکوت غوغایی عجیب برپا کرد

هنوز ناگفته های زیادی بودن برای عرض اندام کردن

و من چه مشتاق بودم برای شنیدنی دوباره پس دیده ها رو به خاموشی دعوت کردم

و با گوش دل شنوای نجواهایش شدم

بارید و باریدم و باریدیم همچون بارش آسمان بی انتهای پروردگار خوبی ها

آسمان هم بخاطر زجرهایش می بارید و می غرید

 او هم همراه شبانه ی ما بود و سلوکمان...خدا نیز با ما بود

 

پ.ن : مدتیه دوستی قدیمی که زمانی طولانی از هم جدا بودیم همراه تنهایی های گاه و بیگاهم شده که بودنش مایه ی آرامش،پیمان بستیم که بیش از پیش در فراز و نشیب های روزگار دست در دست هم محکم و استوار یار و یاور هم باشیم،همدم ناله ها،همراز ناگفته ها،همدرد دلتنگی ها و همرهی در خلوت هایمان با معبود....این دوست یکی مثل خودم،شایدم خودمم...گاهی اوقات وجدان پاک ما برامون بهترین یارو دوست بشمار میاد به شرطی که قدر وجودش رو بدونیم و به حرفاش گوش بدیم... شده تا حالا  ساعت ها برای خودتون درد دل کنید و اشک بریزید؟... خودباوری مهم ترین رکن زندگی است...

پ.ن2 : خودشناسی اصل اول خداشناسی است خود را بشناس ،خدای را خواهی شناخت.

پ.ن3 :  خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت. التماس دعا


 

نوشته شده توسط لیلی! در جمعه 29 آبان1388 ساعت 10:40 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست